اين اينجا، ميان اين جماعت چه مي كند؟ اين اينجا، ميان اين جماعت چه مي كند؟ اولي را تو از خودت پرسيدي و دومي را من از خودم، وقتي تو گفتي كه از خودت پرسيده اي. نه ديگر، پيچيده اش نمي كنم. ياد حسين پناهي مي افتم كه ناله مي كرد و پاسخ مي داد:" فلسفه يعني رنج/ افتخاره كه بگي رنجوام؟" نه ديگر، پيچيده اش نمي كنم. دلم دوباره هوس دست هاي مادر بزرگ كرده است كه روزي برايش نوشتم:" دلم تنگ مادربزرگ است و دست هاي چروكيده و بي رمقي كه مي شد دمر بيفتم و روي تنم ،لرزان، بي دريغ اما، نوازش كنند. تب داشتم، حالا تصوير به وضوح برابرم به چشم مي آيد. همين جا، همين لحظه ويران تر از هر لحظه، من برابر خودم روي فرش قرمز جنگ زده خوابيده است. كسي نيست، منم و مادربزرگ. تب دارم، تبي كه خون پدر را - كه از موجودات خونسرد جهان است – به جوش آورده است. با اين همه كسي نيست؛ منم و مادربزرگ. صداي آرام تلوزيون مي آيد، در يكي از شب هاي دو شبكه اي و پخش سرود ملي در ساعت 10. چشم هايم سنگين شده اند و تنم لمس. مي سوزم و دست هاي بي جان مادر بزرگ همه بي جاني شان را روي كمرم خالي مي كنند. دلم مي خواهد تا ابد در تب بسوزم و نوازش دست هاي بي جان از كمرم برداشته نشود. خوابم مي آيد اما مي ترسم خوابم ببرد و لذت آن دست هاي چروكيده تمام ... صداي زنگ مي آيد، تمام!"
نه ديگر، پيچيده اش نمي كنم. فكر مي كنم حالم خراب است. مثل كافكا پشت ميز كار، در اداره بيمه پراگ. حالم خراب است و ... بگذريم، از خودت چه پرسيده بودي؟! اين اينجا، ميان اين جماعت چه مي كند؟ اين اينجا، ميان اين جماعت چه مي كند؟ وقتي دوباره دومي را من از خودم مي پرسم ... وقتي ... هنوز هم دنبال پاسخ مي گردي؟!
