تبليغاتX
شراب و کبوتر

شراب و کبوتر

پشت پیشانی ام، کسی هست، مثل شراب و کبوتر

اين اينجا، ميان اين جماعت چه مي كند؟ اين اينجا، ميان اين جماعت چه مي كند؟ اولي را تو از خودت پرسيدي و دومي را من از خودم، وقتي تو گفتي كه از خودت پرسيده اي. نه ديگر، پيچيده اش نمي كنم. ياد حسين پناهي مي افتم كه ناله مي كرد و پاسخ مي داد:" فلسفه يعني رنج/ افتخاره كه بگي رنجوام؟" نه ديگر، پيچيده اش نمي كنم. دلم دوباره هوس دست هاي مادر بزرگ كرده است كه روزي برايش نوشتم:" دلم تنگ مادربزرگ است و دست هاي چروكيده و بي رمقي كه مي شد دمر بيفتم و روي تنم ،لرزان، بي دريغ اما، نوازش كنند. تب داشتم، حالا تصوير به وضوح برابرم به چشم مي آيد. همين جا، همين لحظه ويران تر از هر لحظه، من برابر خودم روي فرش قرمز جنگ زده خوابيده است. كسي نيست، منم و مادربزرگ. تب دارم، تبي كه خون پدر را - كه  از موجودات خونسرد جهان است –  به جوش آورده است. با اين همه كسي نيست؛ منم و مادربزرگ. صداي آرام تلوزيون مي آيد، در يكي از شب هاي دو شبكه اي و پخش سرود ملي در ساعت 10. چشم هايم سنگين شده اند و تنم لمس. مي سوزم و دست هاي بي جان مادر بزرگ همه بي جاني شان را روي كمرم خالي مي كنند. دلم مي خواهد تا ابد در تب بسوزم و نوازش دست هاي بي جان از كمرم برداشته نشود. خوابم مي آيد اما مي ترسم خوابم ببرد و لذت آن دست هاي چروكيده تمام ... صداي زنگ مي آيد، تمام!"

نه ديگر، پيچيده اش نمي كنم. فكر مي كنم حالم خراب است. مثل كافكا پشت ميز كار، در اداره بيمه پراگ. حالم خراب است و ... بگذريم، از خودت چه پرسيده بودي؟! اين اينجا، ميان اين جماعت چه مي كند؟ اين اينجا، ميان اين جماعت چه مي كند؟ وقتي دوباره دومي را من از خودم مي پرسم ... وقتي ... هنوز هم دنبال پاسخ مي گردي؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 21:28  توسط یویوس  | 

تو زود رسيده اي يا جاده ها كوتاه شده اند؟! شايد هم من پشت در خانه تان چشم انتظار ايستاده بودم كه تا آغوشم، جاده را برايت يك قدم كنم. من نمي دانم، من نمي دانم كه دير آمده ام. دير آمده ام تا كنار جاده تو و چشم ها و نگاه. كنار جاده ايستاده ام و همين جاي متن، درست همين جا، ياد نصرت رحماني و گهواره اش مي افتم: " نگاه كن چگونه دست تكان مي دهم/ گويي مرا براي وداع آفريده اند. " من، تو و اين جاده. " نگاه كن چگونه دست تكان مي دهم." نگاه كن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 20:58  توسط یویوس  | 

اين ها كه مي گويم بين خودمان باشد. هيچ حرفي را هم به حساب خودشيفتگي يا حتي تنفر نگذار. قبل ترها فكر مي كردم من بين آدم ها زيادي ام، اين روزها فكر مي كنم آدم ها دوروبرم زيادي اند. فكر مي كني بيماري ام پيشرفت كرده است؟!

جايي براي حتي يك لحظه تنهايي نيست. كافيست لحظه اي بروي توي خودت و همه مسلسل هايي با خشاب هاي پر از علامت سئوال را مقابل چشم هايت بگيرند. مي ترسم از آدم ها. حتي توي خيابان، روي پله ها ي ورودي يك ساختمان، وقت كشيدن سيگار مي ترسم از آدم ها. هركس كه رد مي شود، فكر مي كنم چيزي مي خواهد و لابد قرار است به من نزديك شود. همين حالا كه اين ها را مي نويسم، از همين حس مي آيم. مي داني ، من از زبان مي ترسم. زبان خيانت مي كند. گاهي با تلفظ اشتباه يك كلمه و گاهي با انتخاب واژه هاي فريبنده. حالا تو هي دوباره بپرس:" گفتي معيار تو حرف آدم ها نيست؟!" گفتم، گفتم و ديگر نپرس. به جاي آن ... بگذريم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 15:46  توسط یویوس  | 

هنوز عادت نكرده ام به پادشاهي. نشان به نشان دست هايم كه هربار سفت مي شوند توي دست هاي تو، نرسيده به لب هايت. براي من كه خو كرده ام به غار و جنگل، سخت است مثل آدم، تاج به سر، نشستن روي تخت. جنگي هيچ وقت پادشاه نمي شود. باوركن تاريخ را بيهوده نوشته اند، مرگ بابك و ميرزا رازي جز همين كه گفتم نداشت؛ جنگلي هيچ وقت پادشاه نمي شود. حالا بگذار بگذريم از اين تاج و تخت. بگذار در عمق جنگل ريه هايم پر شود از عطر بيدمجنون. همين!  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:42  توسط یویوس  | 

بگذار بي هيچ اشاره اي از باران آغاز كنم. همين تك قطره ها كه هر روز مي بارند و دوباره آسمان را به خورشيد مي سپارند. هيچ فكرش را كرده اي چرا ديگر به حرمت پاييز ابرها سير نمي گريند؟! مگر همين ابرها نبودند كه پاييز نيامده، تابستان را رسوا كردند؟! مگر همين ها نبودند كه شبي آمدند و محرم شدند و ميان دو تن به هم رسيده گير افتادند و ... تو كه شاهد بودي، تو ديدي باران آمد و ما را زير آسمان رها كرد كه تنهايي مان را به خاطر بياوريم و بترسيم و به آغوش هم پناه بياوريم. تو بگو، حالا همين تو بگو چرا اين قطره ها مدام نمي بارند؟ مي دانم، اما نخواه كه راز مگو فاش كنم. نخواه كه برايت قسم بخورم ابرها هم مي فهمند، باران هم مي فهمد. اگر اين نبود هربار كه به تو مي رسيدم ابرها بي دغدغه اشك رها نمي كردند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:26  توسط یویوس  | 

انگشت هايم را بي هوا، مدام نفس مي كشم. تن تو را هر شب توي دست هايم دارم. نفس مي كشم. عطر بيد مجنون مي دهي. نه همين بيدهاي لرزان همه پارك هاي زير پا. از آنها كه بايد جنگل را بروي و بروي و بروي و هنوز بروي. آنجا كه هنوز پايي به بكرات جنگل نخورده است، بيد مجنوني هست كه درست در لحظه كوتاه معاشقه ماه و خورشيد، درست در همين لحظه، تنها همين لحظه، عطر تن تو را مي دهد. دست هايم را نفس مي كشم ... نفس ... مي كشم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 21:16  توسط یویوس  | 

هميشه مي دانستم باران بي دليل نمي بارد. اين همه سال اگر باريده بوده  و خالي باريده بود، به تو قسم كه به شك نرسيده ام. تو چه مي داني چه روزها و شب هايي كه بي تو زير باران مي رفتم؟ ايمان داشتم به اين خيس شدن ها، به باراني كه شبي مي آيد و تو را روي تنم مي ريزد. حالا هيچ كه نباشد، باران تا هميشه هست كه هربار ببارد، تو را مي آورد. حتي اگر باز تنها خيس شوم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 14:26  توسط یویوس  | 

کاری کن که ساحل

رویای رسیدن به تو نباشد.

در دریا

چاره جز

عاشق بودن

نیست.

 

***   ***   ***

 

می ترسم از سگ همسایه

دنبالم می کند

یکی از همین قفس من

برایش بساز

تا آدم شود.

پی نوشت: دو شعر از کیکاووس یاکیده، برای تو  و " تو"!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:6  توسط یویوس  | 

بچه كه نيستم ديگر. باوركن اگر معتاد هم بودم توي اين سن و سال ديگر به فكر ترك نمي افتادم. زندگي من هم همين است ديگر. حكايت آن زن پشت پيشاني ام را چند نفر مگر مي دانند؟ تو بگو ميان همين اندك،كدامشان باور دارد؟! از او مي نويسم. همان كه مثل شراب و كبوتر است. همان كه تو مي داني - اگر از ياد نبرده باشي – كوچه به كوچه از كودكي هايم آمده است. تو؟ گفته بودم شبه اش هستي، نمي دانم شايد هم  دوباره سوءتفاهم شده بود. آخر تنها حرف يك صورت و چند تار مو و عطر خوش تن نبود. تو كه مي داني نبود،بود؟

حالا ديگر دير است براي كشتن يك رويا. براي باور مرز ميان خيال و واقعيت. من به همين خيالم خوشم و تو چه مي داني، شايد روزي پيدايش كنم. مي گردم، هركجا كه مي روم، مي گردم. توي خيابان، توي كوچه ها، توي همين راه پله ها. شايد گوشه اي نشسته باشد. زني با صورتي كه انگار خورشيد هر صبح آينه اش است و نگاهي يخ، مثل سوز دي ماه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:56  توسط یویوس  | 

ديگر از تن تو نمي ترسم. من به دانه هاي مرواريد فكر مي كنم. نه از اين دانه هاي صيقل خورده توي كارخانه ها، از آنها كه غواصان بومي، تن آفتاب سوخته شان را به دريا مي زنند و از دل صدف بيرون مي كشند. همان دانه هاي اصيل كه مي شود نخ شوند و بر گردن هر زني بسته شوند. اصلا چرا قصه را پيچيده كنيم،قصه سيندرلا را كه خوانده اي؟ فكر مي كني توي دنياي به اين بزرگي، هيچ پايي به كوچكي پاهاي سيندرلا پيدا نمي شد كه توي آن كفش فرو رود؟ كفش اما فقط به پاي سيندرلا قصه مي شد. درست مثل همان دانه هاي اصيل مرواريد كه بر گردن هر زني بسته مي شوند اما تنها بر گردن اندك زناني مي نشينند. قسم به دانه هاي اصيل مرواريد كه ديگر از تن برهنه تو در هيچ آغوشي نمي ترسم. قسم به دانه هاي مرواريد... 
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 19:25  توسط یویوس  |